حقیقت دور

حقیقت دور

من می فهممت

حالا که تنها نشسته ام و تا ته کشیده ام و آن بالا بالا ها سر می کنم تو را می فهمم

و از تو معذرت میخوام که چرا اونموقع نتونستم حال یه معتاد رو درک کنم

چون امروز که خودم توی این موقعیتم میفهمم ک تو خیلی ضعیف بودی خیلی

کار بیشتری ازت برنمیومد

دیگه آب از سرت گذشته بود

کاش خودکشی کرده بودی و به این روز نمیفتادی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 23:36 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ