حقیقت دور

حقیقت دور

احساس می کنم در حال خرد شدن هستم پایان ثانیه ها تا کجا مرا محدود خواهید کرد؟ اگر فقط در یک اتاق هم باشم فکرم این جا نیست چگونه باید به تو بگویم که مشکل را حل کن نه این که به آن دامن بزنی تو نمی فهمی هیچ وقت هم نخواهی فهمید انگار از دو دنیای متفاوتیم تابو های تو برایم زندگیست  با ترس های تو من جان می گیرم و اندیشه تو را سال ها پیش افکارم پس زده اند .

به من می گویی به هیچ جا نمی رسم پرسش این است: تو به کجا رسیدی؟ چه طور به خودت اجازه می دهی قضاوت کنی و بعد هم متهم تا کجا می توانی با تحقیر من بزرگ بمانی نکند فکر می کنی هنوز هم بزرگی؟ حال می دانم که چطور پا گرفتم و چرا این گونه رفتار می کنم .

برایم شکستید!
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:50 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ