حقیقت دور

حقیقت دور

من از تنهایی متنفرم

ولی بازم خیلی وقتا تنهام

مثل امشب

مثل شبایی ک مهم نیست چقدر نمیخوای ب هرحال روز میشن

مجبوری ب زندگیت و روالش ادامه بدی

لبخند بزنی و احمق ب نظر برسی

خودم میدونم حرفام براشون مهم نیست ولی بازم حرف میزنم

هیچکس شاید واقعا منو نخواد

ولی خب دوروبرشون هستم

میدونی

گاهی نمیدونم چی میخوام و چرا میخوام

من همیشه آدما رو خواستم

ولی گاهی پس زده میشم

من فقط کاری رو انجام دادم ک فکر میکردم درسته

الانشم تمام عواقبش متوجه منه

بدن من قراره ک مواجه بشه با پیامدش

دیگه نمیدونم چی عارضه است و چی تلقینه

ولی سرزنش میشم

ب خاطر چیزی ک تاوانشو در نهایت خودم میدم

من به تنها بار رو ب دوش کشیدن عادت کردم

کمک نداشتن

همین...

اینم تموم میشه

بازم با یه لبخند احمقانه سمتتون برمیگردم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۸ساعت 0:46 توسط mahsa


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ