حقیقت دور

حقیقت دور

منتظر یک معجزه ام شاید خودم باید آنرا بسازم اما چطور؟ من هر چه بیشتر سعی می کنم از خواسته هایم دور تر می شوم تا این که یک روز همه این ناکامی ها باعث می شود با همه دنیا بجنگم و البته که آن روز تنها برای من جهنم است چون دنیا برایش فرقی نمی کند همیشه فکر می کنم بنا به یک دلیلی این جا هستم رویاهای بزرگ دارم اما فضایم بسته و کوچک است قدم هایم به آن اندازه بزرگ نیست دیگر خسته ام تا کجا رویا پردازی کنم؟ همه چیز از همین حالا تمام شده به نظر می رسد تو به من بگو می شود هم زندگی خوبی داشت و هم به جایی رسید؟به این فکر می کنم که اگر امروز بمیرم آیا خوشحال بوده ام ؟آیا به جایی رسیدم؟آیا موفقم؟ برای کسی تفاوتی خواهد داشت؟البته که نه!پرسشی که همیشه پایدار خواهد ماند این است چگونه زندگی کنم؟به من بیاموزید ولی هشدار می دهم شعار ندهید من خودم در این زمینه استادم به من بگو جز این چه انتخاب های دیگری دارم؟ آیا این حقیقت است که این بهترین انتخاب است؟  
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 19:1 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ