حقیقت دور

حقیقت دور

دوست 

تو اگر میدانستی در من چه می گذرد خود را فراموش می کردی

من عظمتی هستم نادیده شده زمینی هستم که درنوردیده شده و غارت گردیده زنی که به بردگی گرفته شده نه از یک سو بلکه از چند سو و تلاشی هستم بی فرجام

فرجامم نیست و به انتها رسیده ام دست هایم بسته است هنگامی که همه را دست بسته گذاشته ام 

در یک جهنم بی پایان می نویسم و پی یک سراب امیدوارم 

من

نمی دوم

تا 

امیدم 

زنده بماند

دختری که با آرش کمانگیر رویاپردازی می کرد هم اکنون رویا پردازی ماهر است یک مثنوی آفریده و در پی نوشتن ویس و رامینی جدید است خیالپرداز نامی است که به قماش من می دهند من بر اساس خیالات زندگی بنا کردم و عاشق شدم

منطقم زمین می زند و خیالاتم اوج می گیرد 

تسلیم نشدم اما آیا عاقبت تسلیم نخواهم شد؟ روزی که تسلیم شوم تن به چرخه معیوب همیشگی زندگی ام داده ام و فرو ریخته ام

آیا من راهی را شروع کردم که آنرا فرجامی نباشد؟ 

نه! من عاشق شدم و از پشت پرده عاشقی همه چیز ساده به نظر رسید

کسی ندید که چطور زندگی ام رنگین شد و قلبم شروع به تپیدن کرد ناگهان زندگی زیبا بود من زیبا بودم و همه چیز به طرز قانع کننده ای درست بود

عشق اشتباه نیست دوستم 

زندگی بی رویا بی معناست

من دیگر سر کلاسم انشا نمی نویسم من نوشته هایم را زندگی می کنم

من راضیم

گرچه شاید کسی به رضایتم راضی نباشد.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۸ساعت 15:13 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ