حقیقت دور

حقیقت دور

حس می کنم در تمام این سالها چیزی در درون من می میرد

نگران نیستم نگران نخواهم شد دیگر نگرانی را کنار گذاشته ام 

اما دلم عجیب برای صدای پرشوری که بی ترس حرف می زند و می خندد و شوخی می کند تنگ می شود

آنقدر که حتا بازی نقشش را هم دوست دارم

دلم برای صدای پر شورت تنگ شده دلم برای آرزوهایت می سوزد 

تباه شدی دخترم

تمام مزخرفاتشان را به تو تحمیل می کنند و تو هم می پذیری

میان نفس کشیدن و هر چیز دیگر به نفس کشیدن اکتفا می کنی 

مدام می ترسی که چیزهایی که باقی مانده را هم بر دارند 

اما تو

از پس تمام این ها زنده بمانی

و شاهدش باشی

همانطور که صدایت را گرفتند...

باقی اش را هم بگیرند

اما دخترم

آنها تو را از من گرفتند

و تو 

تو من بودی.

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 16:50 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ