سرم را روی رانش گذاشتم چشم هایش را بسته بود من هم چشمانم را بستم صدای مداومی که احتمالا برای دستگاه تهویه بود و سقف بلندی که از پشت پلک هایم هم احساس می شد صدای دیگران گنگ و مبهم بود احساس آوارگی می کردم کجا بودم؟ چه زمانی بود؟ به چه تبدیل شده بودم؟ ضربه سختی که در بزنگاه ها خودش را نشان می داد بدنم خسته بود سرم روی رانش بود و احساس غریبی داشتم مانتوی سبز بلندی که در عین هماهنگی با فضا تضادم را آشکار می کردم چشمانم را جایی بسته بودم که سازندگانش حضورم را در آنجا روا نمی دانستند حرامی را مرتکب شدم چون آواره بودم تنها بودم در اوج حفظ اخلاقم به بی کسی رسیده بودم و پا روی مقدساتشان می گذاشتم میان درست و غلط بین زمین و آن سقف بلند شناور بودم فکر کردم که مرگ و زندگی ام اهمیتی ندارد هویتی نداشتم و نمی دانستم چرا نفس می کشم دور افتاده بودم
از دنیا دور افتاده بودم.