حقیقت دور
حقیقت دور
انگار تلفیقی از همه اینها است انگار دیگر تاب نمی آورم و تسلیم می شوم آنها آرام از گوشه خارجی چشمم سر می خورند و گوش هایم با اشک هایم پر می شوند و او ... نمی بیند لبخند می زنم درحالی که ذهنم تکرار می کند ((او نمی بیند)) برایش تایپ می کنم: ((خیلی قشنگ بود)) و می دانم و می دانی این چند کلمه وزن آنچه را که می گذرد هرگز منتقل نمی کند درد خفیف و مبهم زیرشکمم باعث می شود بلند شوم و عاقبت رگه های خون را می بینم چه روزها و لحظه هایی باهم یکی می شوند انگار فقط در چندلحظه به اندازه دنیایی آرام ترم گرچه هنوز دلتنگ هستم و خواهم ماند او تنها کسی است که فقط با یک کلمه اش دنیایم را تغییر می دهد حالا واقعا می توانم تا ابد زندگی کنم همه روزها با او مفهومی خاص دارند می توانم به زمین تبعید شوم یا بار امانتش را به دوش بکشم جان من باشد و تجلی نهایت خودخواهی ام در برابر دنیاها و جهان ها.
| قالب برای بلاگ |