حقیقت دور
حقیقت دور
دیشب را کنارهم بودیم خیلی نزدیک بودیم گاهی حتا یک متر هم فاصله نداشتیم اما حرفی نمیزدیم کینه ها آنقدر عمیق بود که حتا یک فاجعه هم نتوانست کمرنگش کند نگاهش می کردم وقتی با مادربزرگم احوال پرسی می کرد ... با چه رویی و چطور به اطرافیانم نزدیک می شد؟ پدربزرگم مرا نمی شناخت اما خاطرات زیبایی برایم به جا گذاشت و آنقدر خاطره بود که به راحتی آن چندساعت را با غرق شدن در آنها سپری کنم ولی... این روزها همه چیز رنگ غم را گرفته است ... -خیلی ساده ، این بهترین اتفاق زندگیمه -یه جوری میگی بهترین اتفاق انگار، ...، انگار از اینم ناراحتی... پ ن: انگار همه چیز خالی شده...
زندگی می گذرد
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت
15:3 توسط mahsa
| قالب برای بلاگ |