حقیقت دور
حقیقت دور
شک ندارم که کاری می کند سال گذشته قبول کرده بودم که برای بزرگداشت عشق نیاز به بومی سازی نیست تمام خوابگاه از این روز و شب حرف می زنند بیرون رفتن ها گلها تماسها مکالمه های آرام و خوشی های بی اندازه با ذوق آماده شدن ها هدیه ها من اما به ساعت نگاه می کنم و به برگه کنار جزوه هایم سعی می کنم چند خطی بنویسم لعنتی... حالا که باید نمی شود اگر پیش از آنکه نوشته باشم زنگ بزند چه ساعت ها می گذرند فکر می کنم ک حتما به خاطر همین بی هوا وسط مکاتبه رفته یا به همین خاطر پیام ها ناگهانی قطع شده ۱۲ که می شود دیگر می دانم که قرار نیست تماس بگیرد حتا امروز نگفت که دوستم دارد حتا ننوشت آنلاین می شوم به این امید که حتما متنی منتظرم است نیست تنها نوشته ک درحال نگاه کردن به یک مسابقه فوتبال است سرچ می کنم که طرفین بازی چ تیم هایی هستند به نتیجه ای نمی رسم اعتراض که می کنم وقتی می نویسم که حداقل یک تماس تلفنی انتظارم بوده می نویسد که فردا نمی شود؟ از خودم متنفر می شوم که تمام روز منتظر مانده ام از کنار چشم هایم تا گوش هایم حرکت می کنند یکی پس از دیگری صدایم را خفه می کنم تا کسی نفهمد لعنت می فرستم به خودم به این روز اما به او نه کاش اصرار کرده بودم که برایم معنا ندارد کاش نمی دیدم کاش عاشقانه هایشان را مخفی می کردند حالا فکر می کنم که دیگر هیچ سالی نمی خواهم این روز را جشن بگیرم نمیخواهم بدانم چه تاریخی است نمی توانم از فکر اینکه به خاطر کولی بازی هایم سالهای بعد را توجه خواهد کرد بیرون بیایم من حتا یک پاسخ هم دریافت نکردم که چطور میان روز کنار گذاشته شدم و فراموش شدم تنها از حال بدش و از شرایط بدش نوشت وقتی کوتاه آمدم و گفتم رهایش کنیم خواست ببخشم و نوشت love you هنوز هم بی اختیار اشک می ریزم کاش به عقب برگردم و به روی خودم نیاورم که منتظرش بوده ام کاش به عقب برگردم و برایش یک متن عاشقانه بفرستم یک جوری از این شرایط بد حالا فرار کنم... به جنون می کشاندت... نگران نیستم نگران نخواهم شد دیگر نگرانی را کنار گذاشته ام اما دلم عجیب برای صدای پرشوری که بی ترس حرف می زند و می خندد و شوخی می کند تنگ می شود آنقدر که حتا بازی نقشش را هم دوست دارم دلم برای صدای پر شورت تنگ شده دلم برای آرزوهایت می سوزد تباه شدی دخترم تمام مزخرفاتشان را به تو تحمیل می کنند و تو هم می پذیری میان نفس کشیدن و هر چیز دیگر به نفس کشیدن اکتفا می کنی مدام می ترسی که چیزهایی که باقی مانده را هم بر دارند اما تو از پس تمام این ها زنده بمانی و شاهدش باشی همانطور که صدایت را گرفتند... باقی اش را هم بگیرند اما دخترم آنها تو را از من گرفتند و تو تو من بودی.
| قالب برای بلاگ |