حقیقت دور

حقیقت دور

بیخیالی های لحظه ای در میان شب و خواندن با صدای بلند

یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۶ساعت 16:15 توسط mahsa

سرم را روی رانش گذاشتم چشم هایش را بسته بود من هم چشمانم را بستم صدای مداومی که احتمالا برای دستگاه تهویه بود و سقف بلندی که از پشت پلک هایم هم احساس می شد صدای دیگران گنگ و مبهم بود احساس آوارگی می کردم کجا بودم؟ چه زمانی بود؟ به چه تبدیل شده بودم؟ ضربه سختی که در بزنگاه ها خودش را نشان می داد بدنم خسته بود سرم روی رانش بود و احساس غریبی داشتم مانتوی سبز بلندی که در عین هماهنگی با فضا تضادم را آشکار می کردم چشمانم را جایی بسته بودم که سازندگانش حضورم را در آنجا روا نمی دانستند حرامی را مرتکب شدم چون آواره بودم تنها بودم در اوج حفظ اخلاقم به بی کسی رسیده بودم و پا روی مقدساتشان می گذاشتم میان درست و غلط بین زمین و آن سقف بلند شناور بودم فکر کردم که مرگ و زندگی ام اهمیتی ندارد هویتی نداشتم و نمی دانستم چرا نفس می کشم دور افتاده بودم

از دنیا دور افتاده بودم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:27 توسط mahsa|

اینجا تمام دنیا علیه تو حرکت می کند

اقلیت متعصب لعنتی که دنیایمان را نابود کرده و دنیایش را تحمیل

ما میان دنیای آنها برای گرفتن آنچه می خواهیم هزاران بار تحریم ها را دور می زنیم

هر لحظه و هر ثانیه

از زمان تولد مرده ایم

و وقتی بمیریم آزاد می شویم

از یک دیدار کوتاه عاشقانه بگیر تا علیرضا هایی که باید ببازند

قصه همیشه آغاز و پایانی مشابه دارد

و همه ما پایانی متفاوت را متصوریم

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۶ساعت 22:41 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ