حقیقت دور
حقیقت دور
مثل روزهای زندگیت مثل دوستی های خاص مثل عشق بعضی چیزها هم هست که دلت می خواهد تمام شوند مثل شبه رمان های احمقانه دختری که فکر می کند اگر همانطور که حرف می زند ننویسد مسخره است مثل روزهایی که همه دنیا خلاف جهتت حرکت می کند مثل آدم هایی که تمام شدنشان لذت بخش است کاش به جای حرف زدن با خودمان با یکدیگر حرف می زدیم زندگی خودمان،اشتباهات خودمان،تصمیم های خودمان و... و درد های دیگران که البته هیچ ارتباطی به دیگران ندارد. انگار تلفیقی از همه اینها است انگار دیگر تاب نمی آورم و تسلیم می شوم آنها آرام از گوشه خارجی چشمم سر می خورند و گوش هایم با اشک هایم پر می شوند و او ... نمی بیند لبخند می زنم درحالی که ذهنم تکرار می کند ((او نمی بیند)) برایش تایپ می کنم: ((خیلی قشنگ بود)) و می دانم و می دانی این چند کلمه وزن آنچه را که می گذرد هرگز منتقل نمی کند درد خفیف و مبهم زیرشکمم باعث می شود بلند شوم و عاقبت رگه های خون را می بینم چه روزها و لحظه هایی باهم یکی می شوند انگار فقط در چندلحظه به اندازه دنیایی آرام ترم گرچه هنوز دلتنگ هستم و خواهم ماند او تنها کسی است که فقط با یک کلمه اش دنیایم را تغییر می دهد حالا واقعا می توانم تا ابد زندگی کنم همه روزها با او مفهومی خاص دارند می توانم به زمین تبعید شوم یا بار امانتش را به دوش بکشم جان من باشد و تجلی نهایت خودخواهی ام در برابر دنیاها و جهان ها.
| قالب برای بلاگ |