حقیقت دور

حقیقت دور

شاید یک دقیقه و چند ثانیه صحبت پای تلفن این همه حرف نداشته باشد و شاید هم من این روزها زیاد احساساتی شده ام ... هر چه که بود فهمیدم دلم برایش تنگ خواهد شد 

سهند شخصیتی درونگرا بود کم حرف بود و همان چندکلمه ای که به شوخی می گفت لبخند می شد روی لب هایمان. من زیاد نمی شناختمش ولی این چند بار آخری که در مهمانی های خانوادگی دیدمش دقیق بود یعنی نگاه خیره اش به اطرافیان را می دیدم و فکر می کردم حالا که می رود حتما سعی می کند همه را دقیق به خاطر بسپارد

برایش خوشحال هستم این چیزی بود که واقعا می خواست 

و دلم تنگ خواهد شد برای حضور آرامی که موفق شد خودش را از این گرداب بیرون بکشد و...

برود.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 21:2 توسط mahsa

ریزش همه کسانی که روزی دوست نامیده می شدند یک فاجعه بود ،فاجعه ای که گریزی از آن نبود و خوب شد...

خوب شد که اتفاق افتاد نفس کشیدن میان یک دروغ تفاوتی با مرگ ندارد 

درهایی که بسته شدند بیشتر از درهای باز شده بودند اما همان دو در یا حتا یک دری که باز شد می ارزید به تمام آن دروغ ها.

و چقدر برداشتن نقاب حس خوبی داشت وقتی به چشمانش نگاه کردم و گفتم:"من احمق نیستم..." نمیفهمید تا آخرین لحظه هم نفهمید چرا رفتم من هم نفهمیدم چرا سرش پایین بود و اشک می ریخت این میزان ناراحتی و شرمندگی برای چه بود؟

کنار اشک هایش منطق سفت و سختی حرف می زد که در لحظه تمام احساسات را محو کرده بود و فقط خشم را باقی گذاشته بود بعد از اینکه حرف هایم تمام شد دیگر نگذاشتم بیشتر حرف بزند چون این اشک ها و ادعای دوست داشتن ها دروغ بود ، دروغ می گفت چون به نفعش بود آنقدر احمق بود که فکر می کرد من اتفاقات دوسال را فراموش می کنم و دروغ هایش را باور می کنم

من فقط چندثانیه روی شانه ی نیوشا گریه کردم برای چیز هایی که هنوز ارزش داشتند و من پشت سرشان می گذاشتم

وقتی می رفتم مرا محکم در آغوش گرفت چرا؟برای من آن دست دادن و روبوسی فقط جنبه تمسخر داشت ...

من پرونده این آدم ها را یکی پس از دیگری بستم 

و این

آخرین پرونده بود

آخرین خط داستان

...

 

گذشته هیچگاه محو نخواهد شد و تمام این آدم ها

اما من دیگر بازی نمی کنم

 

 

پی نوشت:قرار بود ننویسم...

بین تمام این اتفاقات حتا یک لحظه به رفتن شک نکردم

 

 

دلم می خواهد دوماه بعد را ببینم ،ببینم که همه چیز چقدر خوب و زیبا و پر آرامش است 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۹۵ساعت 12:39 توسط mahsa|

نه!

از گریه های دروغ نمی نویسم

از کلمات سنگینم هنگام رفتن نمی نویسم

چرا؟

چون می خواهم فراموش کنم برای دوباره شروع کردن مرور و داستان بافی لازم نیست قلمی جدید لازم است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:33 توسط mahsa

وقتی گفتم که امروز می روم ...تعجبی در کار نبود همه آماده بودند 

هیچ اتفاقی نیفتاد فقط یک سکوت آرام و بعدش بچگی که نمی توان گفت بلکه نفهمی غزاله که حتا نتوانست ظاهرش را حفظ کند

اینطور رفتن خیلی راحت تر به نظر می رسید همه چیز خیلی راحت تر رخ داد

اما هنوز هم ته دلم امیدوار بودم امید داشتم به اینکه کمی فقط کمی انسان باشند

از روز گذشته تا امروز چشمان نیوشا بارها از اشک پر شد

اما برای بقیه اتفاقی نیفتاد

درست همین لحظه ها است که باید اطرافیان را شناخت

و بعد از دو سال برای من دست آورد هایم نمایان شد

میان حلقه های ضخیم خیانت ها و دروغ ها گم شدیم

 

کاش

فقط کاش دروغ نمی گفتیم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ساعت 13:39 توسط mahsa|

گفت:"بذار ببینه ک بزرگ شدی ک آغوشش برای دخترش ک وارد اجتماع شده و داره آسیب میبینه باز بشه نه برای دختری که تمام زندگیش تو اتاقش و مدرسه و کلاس زبانش خلاصه می شد"

این حرف ها بغضم را می شکند انگار خودم هم تازه فهمیده ام که دیگر آن دختر کوچک نیستم برای اولین بار بالاخره قبول می کنم که آسیب دیده ام و تعجب می کنم از این اشک هایی که می ریزم تعجب می کنم دیگر از هجوم فکرها و تصور موقعیت های انتقام خسته ام

خسته ام

انگار به جای چندین نفر به هم ریخته ام انگار دنیا مقابلم ایستاده و من تنها مانده ام

اما مشکل اصلی من نداشتن آرامش است تنهایی با همه دردی که همراه کلمه اش فریاد می زند در مقابل عدم آرامش هیچ نیست

از منفعت طلبی هایش و عوضی بودن هایش خسته ام می خواهم فریاد بزنم اما باز هم...

در این میان تو از شرح کوچکم چیزی به یاد نخواهی داشت چون وید از من قوی تر است تو حتا پاسخ سوالاتم را نمی دهی یک سکوت ممتد برقرار می شود انگار نیستی... انگار هیچوقت نبوده ای و من ناگهان از رویا بیدار شده ام 

دوباره سعی می کنم اما پاسخی نیست 

نمیدانم می شنوی یا نه اما بازهم ادامه می دهم

دلم به حال خودم می سوزد به حال صدایی که ادامه می دهد صدایی که باور نمی کند این تو نیستی 

تو شخصیتی هستی که من ساخته ام 

و این...این تنها موجود آسیب دیده دیگری است

برای من زنندگی و حقارت این ها صدها برابر چیزی است که تو می شنوی و می خوانی

دلت می خواهد مکالمه را یا آوری کنم؟

جملات بی احساس و گنگی که می گفتی، با عدم ارتباط دقیق به موضوع تکمیل می شد

چیزهایی مثل:"هشدار داده بودم."

یا

"چرا اصرار می کنی"

یا

"کنجکاو نیستم بدونم"

نه! من به اینها عادت نخواهم کرد و دوستشان نخواهم داشت درست به اندازه حس تحقیری که بابت عذرخواهی از آن دختر تجربه کردم

اما...

امروز چه نگاه مهربانی داشت وقتی ناراحتی ام را دید 

میدانی

فقط یک برخورد داشتیم و آن هم برخورد بدی بود با حال دیوانه من رو به رو شده بود با این حال سعی کرد آرامم کند

میدانی... وید نکشیده بود 

می گویند در وجود من هیچ عاطفه ای نیست درست است؟

دشنم و خواهرم هر دو می گفتند احساسات در من نیست خواهرم می گفت که من خشن هستم گرچه خوش قلب هم هستم 

من نمی دانم معنای خوش قلب بودن چیست ؟ ولی...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:51 توسط mahsa|

زندگی می گذرد 

دیشب را کنارهم بودیم خیلی نزدیک بودیم گاهی حتا یک متر هم فاصله نداشتیم اما حرفی نمیزدیم کینه ها آنقدر عمیق بود که حتا یک فاجعه هم نتوانست کمرنگش کند

نگاهش می کردم وقتی با مادربزرگم احوال پرسی می کرد ... با چه رویی و چطور به اطرافیانم نزدیک می شد؟

پدربزرگم مرا نمی شناخت اما خاطرات زیبایی برایم به جا گذاشت و آنقدر خاطره بود که به راحتی آن چندساعت را با غرق شدن در آنها سپری کنم 

ولی...

این روزها همه چیز رنگ غم را گرفته است 

...

-خیلی ساده ، این بهترین اتفاق زندگیمه

-یه جوری میگی بهترین اتفاق انگار، ...، انگار از اینم ناراحتی...

 

پ ن: انگار همه چیز خالی شده...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 15:3 توسط mahsa

تصویر امروز بارها تکرار شده است

تلاش و خستگی بسیار

زمان کم

بازدهی نامناسب

 

همین تصویر برای بقیه

تلاش متوسط

زمان زیاد

بازدهی زیاد

 

به نظر مشکل این ماشین عمیق تر از این حرف ها است و فقط باید کاملا از رده خارج شود...

وقتی دلت به چیزی خوش نیست مجبوری به این ها دل خوش کنی و وقتی دل خوش کنی اهمیت جریان را بالاتر می بری و پس از آن نتیجه های تنها ، تنهاترت می کنند

دل خوشی هایت را می گیرند

ناگهان

هیچ چیز نداری...

نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۳۹۵ساعت 17:52 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ