حقیقت دور

حقیقت دور

راه میروی

میان کابوس هایت

حرف میزنی

با همه غیر زنده ها

انگار در آب نفس میکشی

و با هر نفس

دردی را 

روی 

دردی دیگر

سوار میکنی

میان23% بودن سخت نیست

23% اختلال روانی...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۵ساعت 8:17 توسط mahsa|

عمیق که می شود می بیند که یک جای کار کودکانه می لنگد و این بزرگسال ما که دچار فلج اطفال شده مرتب در صدد پنهان کردن این لنگ ها است و همه ما می دانیم که:"دچار یعنی عاشق ، و فکر کن چه تنهاست..." از این رو که آسیب معلوم ، عامل معلوم و درمان غیرممکن می باشد او هر روز در بدبختی خود غرق تر می شود و چون کسی نمی داند مسلما کسی درکش هم نمی کند و او همچنان لنگ لنگان ، بی نقص راه می رود و فکر کن ... فکر کن چه تنهاست...

شاید شما بتوانید یک مشکل در سیستم را بپوشانید اما روزی که مشکلات افزون شود هیچ کس قادر به پوشاندن نقص اولیه نیست لذا این دوست محترم از این می ترسد که مبادا در روز سیاهی مشکل سیاهتری بر او سایه اندازد

خیلی سخت نیست که رابطه سایه و چتر را درک کنید چتری که سایه می اندازد و می شود همان "مشکل سیاه تر".

در این میان عده ای از این دوست عبرت می گیرند و واکسن فلج اطفال می زنند اما...اما آنان سخت در اشتباه اند چرا که آسیب معلوم نیست

عامل معلوم نیست

و درمان غیر ممکن است

درمان

غیر ممکن

است

پیشگیری اما...

ناممکن تر.

 

 

پیوست:"سی سالگی" را شنیده اید؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۵ساعت 22:15 توسط mahsa|

بعضی نوشته ها آنقدر سعی در پنهان کردن دارد که دیگر خودم هم به خاطر نمی آورم چرا نوشتمشان

فراموشی بهترین مرهم است

شاید من تا پایان همه بازی ها نرفته باشم

ولی

بیست سال است که می شناسمش

و خوب می دانم دردش چیست

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۹۵ساعت 9:6 توسط mahsa

نزدیک نشو

حرفی از چیزهایی که نمیدانی نزن

مرا به حال خودم بگذارید

به یادم نیار

در جدال من و وسوسه ام دخالت نکن

نگرانم نباش

نگرانم نباش

من زنده بیرون می آیم

می دانم

خودم هم فکر می کردم تمام شده

اشتباه می کردم

دیگر اشتباه نکن

این جنگ پایان نیافته

چه شد؟ ترسیدی؟

نترس

من همیشه می جنگم

مثل نفس کشیدن، می جنگم

اگر مرد میدانی

وجه شبه را پیدا کن.

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۹۵ساعت 1:52 توسط mahsa|

وقتی پس از مدت ها حس میکنی یک راننده مسلط هستی...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:52 توسط mahsa

"من تغییر فکر 

می خواهم

برگردی!"

 

همیشه باهوش بود

ولی نمی دانست من چقدر بی رحمانه بی توجه ام

آخرین پیامش را سه ماه دیرتر گرفتم

جنس سنگ را می شناسی؟

 

پ ن:هیچوقت باورش نکردم!

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 17:37 توسط mahsa|

چطور امروز به اینجا رسیدم را نمی دانم

ولی نمی دانستم پشت سر گذاشتن یک شهر مثل پشت سر گذاشتن تمام آدم هایش است

من ندانسته از دستشان دادم

و حالا میان شلوغی های زیادی که دلیل اصلی اش حضور تلویزیون است آشفته ام

از صدای زیاد

از سکوت زیاد

از ایستادن و حرف زدن جلوی آینه خسته ام

کسی نیست که بشنود

کسی نیست که بخواهد بشنود

سرزنشی نیست اصلا

آدم ها مشکلات خودشان را دارند 

و وقتی کمکی برایشان نیستی

دلیلی ندارند کمکت باشند

فقط 

اگر کسی بود که هر روز برایش حرف های تکراری می زدم و خسته نمی شد

که پایان همه دیوانگی هایم

و همه اصرارم برای اشتباه نکردنم

دوستم داشته باشد

...

راستش

این آدم ها پیش از رفتنم هم همین بودند

راستش

تنهایی مارپیچی است که تمام نمی شود

و من نگران خوانده شدن این سطرها نیستم

چون آدم هایی که می خوانند سیرند

و وقتی سیر باشی

کمی

فهمیدنت شبیه نفهمیدنت می شود

بی تفاوت ها را می گویم

 

 

پ ن : آینه های لعنتی!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:50 توسط mahsa|

وقتی بین کلاس های فشرده ات رو با کار پر میکنی

یعنی میخوای فکر نکنی

فقط جلو بری

فقط بگذری

فق

ط

دیگه هیچ وقتی نداشته باشی

 

پ ن :همیشه از خودم می پرسیدم آدمای این شکلی چ شکلی هستن و چطور میتونن

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 0:38 توسط mahsa

بنویسمش

ننویسمش

بنویسمش...

 

نوشته شده در شنبه سوم مهر ۱۳۹۵ساعت 0:6 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ