حقیقت دور

حقیقت دور

به نظر میاد من واقعا تکلیفم با خودم و زندگیم مشخصه!

 

من آدم خوبی هستم فقط احمق نیستم خوب میدونم یه حال بد خیلی بهتر از یه آینده ی بده

پ ن:هنوزم بابت اون شب احساس بدی دارم گرچه فقط وظیفه انسانی خودمو انجام دادم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 2:10 توسط mahsa

وقتی خودت تصمیم میگیری بری و مجبور نیستی دیگه نمیتونی شکایت کنی

تمام راحتی های فیزیکی اطرافم رو پشت سر میذارم و به جاش راحتی روانی 

البته من در هر صورت یه چیزی تو زندگیم کمه

دیروز به حد مرگ نسبت به همه چیز حسادت می کردم

امروز روز بهتری بود

روزی که چمدونم رو بستم و دو ساعتی به بهانه ی کرم پودر مسخره قدم زدم حرفای فروشنده ها رو گوش کردم و به دلیل های مختلفشون خندیدم

یه پیراهن بنفش که خیلی دوستش دارم و همینجا میذارمش

یه ساندویچ هات داگ با پنیر از همون جای همیشگی دو سال پیش

و همین 

دیگه کاری تو این شهر نداشتم همه کارام تموم شد فقط یک جفت کفش می خواستم که از روز اول خواسته بودم و آخرش هم دنبالش نرفتم و اصلا گور بابای اون یک جفت کفش همون یک جفتی که دارم کافیه 

و میرم

که تنها باشم که صدای نابود شدنشان را نشنوم

پ.ن:امروز گفت یه چوب بزرگ آماده کرده و من بازهم تکان خوردم 

پ.ن2:یه احمقی بود قبلا دربارش گفته بودم یکی از فامیلای ما ک از فرانسه اومده بود و برام دلسوزی می کرد که چقدر بدبختم همون احمق میخواد دخترش رو به عقد پسر خاله روانی من در بیاره البته خیلی به هم میان هردو روانی! فقط نمیدونم چرا دلش ب حال دخترش نمیسوزه ک قراره بیاد کشور بدبختمون و مثل من بدبخت بشه

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 1:4 توسط mahsa|

نگاه خیره روی بدنش

و بلعیدن برهنگی های ذهن و جسمش

ساعت ها ناراحتی و تنش قابل تحمل تر از تحمل رفتار احمقانه اش بود

حتا بعد از شناخته شدن هم می توان لخت شد

وقتی که خسته باشی و بیشتر از خستگی درمانده باشی

زندگی های مختلفت درهم ریخته باشد و...

نگاه خیره ات به بدن برهنه ات

و تمام لکه هایی که حالا بیشتر هم شده

تلاش برای آرام ماندن

تلخ بودن این حقیقت که تو هیچوقت نمی توانستی و نمی توانی و نخواهی توانست چیزی را تغییر دهی

دلت می خواهد غصه بخوری

نمیخواهی حال و هوایت عوض شود فقط می خواهی کمی غصه بخوری

دلت از همان تنهایی های همیشگی بخواهد و

داشته باشی.

نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 23:4 توسط mahsa|

نیاز که باشد می نویسی 

نیاز نیست

نمی نویسم!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 0:45 توسط mahsa|

تمام دوستت دارم هایت را کنار بگذاریم و تمام ژست هایت را

و تمام ژست هایم را

زندگی

احمقانه

و

ناجوانمردانه

می تازد و جلو می رود

حال این روزهایت خیلی خوب است می خندی 

دوستانت کنارت هستند

و به یادم می آید

چقدر کنارم غمگین بودی!

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 0:45 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ