حقیقت دور

حقیقت دور

نگاهم می کنی نگاهم خالیست

احساس گناه می کنی؟

خواستم آزادت بگذارم تا راحت تر باشی

اما هر چیز حدی دارد حتی احساس من

فکر کنم همه چیز میان ما در حال پایان گرفتن است.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 19:0 توسط mahsa|

می ترسم بلایی سرت بیاید می ترسم نگاه هرزه ای (بعد از من) تو را در نوردد می ترسم می فهمی؟

بگو نگاه من هرزه است؟؟؟

نمی دانم ولی نرو

نیک می دانم خواهی رفت کاش ...

کاش وقتی گفتی "اگر تو بگویی نمی روم " می گفتم نرو!

چرا این حرف را زدی؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 19:6 توسط mahsa|

می کوشیم خوب باشیم اما درست لحظه ای که به او احساس نزدیکی می کنیم می فهمیم که او به سبب این که خوب هستیم خود را از ما دور می کند

بعد می گویند خدا بهترین دوست است خانواده بهترین دوست است چون می دانند اگر آنقدر خر باشی که خوب باشی همیشه تنها خواهی ماند ولی به زور می خواهند بگویند تنها نیستی

وبعد تو می مانی و صدای خودت که یک عمر با ناامیدی تکرار می کند:"دوستش نداشتم" تلقین مسخره !


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 18:42 توسط mahsa|

میدانی دیروز چه روزی بود؟

علاوه بر تولد امام و

روز استقلال آمریکا

کسی یادآوری کرد؟

که امروز آرش بر بلندای کوه جان خود را در تیر کرد

که امروز تیرگان است...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:42 توسط mahsa|

بعد از مدت ها احساس می کنم زندگیم آرام است امروز منطقی تر سالم تر و حتی حقیقی ترم امروز که احساس می کنم همه چیز در حال تغییر است به جلو می روم یا رانده می شوم را نمی دانم اما اکنون جای این بحث ها نیست می دانم که چیز هایی می ماند اصول هنوز برایم رنگی هستند اما برخی سیاه و سفید ها می روند تا جا برای خاکستری ها باز شود می ترسم نکند این همان تحقق ترس دیرینم باشد ترس فرو رفتن در مرداب ترس یک روز بدون رویا سطحی بودن مثل همه شدن تسلیم جواب این را اگر در مرداب باشم هیچ گاه نخواهم یافت همه چیز هنوز به طور غیر معمول آرام است.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 19:51 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ