حقیقت دور

حقیقت دور

*دوستانی که مایل به خواندن داستان نمی باشند و اطلاعاتی در مورد کتاب می خواهند به بند دوم درادامه مطلب مراجعه کنند*

مدتی در وبلاگ دیگری فعالیت می کردم و خیلی از وبلاگ ها را مطالعه می کردم در یک وب به مطلبی برخوردم که پسری به دختری زنگ میزند و در طول صحبت و بعد از آن چه اتفاقی رخ می دهد که جنبه طنزی داشت و به سبب پسر بودن نویسنده نوعی مسخره هم تلقی می شد و در آخر نوشته بود((خوب حالا چی میشه که این طوری میشه شاید دلیلش ظلم های زیادیه که در قدیم به زن ها می شده مثلا در گذشته از زن ها برای حمل و نقل استفاده می کردند))من این مطلب را خواندم و به شدت عصبانی شدم نظر گذاشتم((خیلی بی شعوری حمل و نقل!!!!!!! برو چهار تا کلمه بخون بعد از این مزخرفات رو بنویس کتاب آیا بیولوژی سرنوشت یک زن است رو خوندی؟اگه واقعا می خوای بدونی بخونش))بعد وبو بستم به خیال این که دیگه به این آدم برخورد نمی کنم اما این پایان ماجرا نبود سینا برام نظر گذاشت((بهتر بود میگفتین بدون شعور اجتماعی من قصدم ناراحت کردن شما نبود و متاسفم اون پست رو حذف می کنم))وبعد در نظری دیگر((ببخشید دوباره اومدم شما از کلمه حمل ونقل ناراحت شدین من این مطلبو در کتاب انسان در عصر توحش خوندم خوندیش؟با یه خانوم هم در این باره صحبت کردم اونم تصدیق کرد))اون آدرس وبشو نذاشت و من موندم و پشیمانی از این که چرا زود قضاوت کردم
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:27 توسط mahsa|

صدای نفس کشیدنت را میشنوم خسته ام ولی تو هنوز نفس میکشی فریاد میزنم خسته ام تمامش کن وتو ساده خودت را به نشنیدن میزنی حال تند تر نفس میکشی انگار ضعف من تورا به هیجان می آورد سعی مکنم جدا شوم ولی تو...

آرام زمزمه میکنی مگر این همان چیزی نیست که تو میخواستی یادت باشد این لذت دوطرفه است رویم را بر میگردانم نمیخواهم.....نمیخواهم از چه سخن میگویی ؟لذت؟من به خاطر این که تو نمیتوانی لذت ببری به خاطر قواعد! فقط رنج کشیده ام مگر نمیبینی؟ از این تابو ها بیزارم ! می خندی این تازه اول راه است تازه شروع کرده ایم صبر داشته باش

احساس میکنم نیرومند تر ازقبلی اشک هایم روی گونه ام نهری می شوند آرام میگویی تنهایم نذار تازه شروع کرده ایم از نگاهت فرار میکنم آرام میشوم باشد هرچه می خواهی بکن ...

از خواب برمیخیزم عشقبازی جسم وروحم به انتها رسیده!!!بار دیگر جسمم برنده شد هنوز نفس میکشم روحم سخت عاشق شده! 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:25 توسط mahsa|

سرنوشت؟

من اعتقادی به اون ندارم!

نوشته شده در شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ساعت 22:43 توسط mahsa|

آه چقدر سخت است وقتی

نیمه شب تا سپیده با هم حرف میزنیم

من غرق تو می شوم وتو نمیفهمی وباز حرف میزنیم

می گویی تا بعد ولی هر دو می دانیم

فردا ...

تو مرا از یاد خواهی برد

اگر پیام هایت ذخیره نشده بود...

شک نمی کردم که همه چیز رویایی بیش نبود

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 20:31 توسط mahsa|

 
می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصدا
باشم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:40 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ