حقیقت دور
حقیقت دور
اول فروردین برای مراسم یادبود پدربزگ مادری برای آخرین بار به آن خانه رفتم نوروزش را تنها بودم ۱۲ فروردین در روزی که تولدم نبود به زور برایم تولدی گرفتند که تمام کسانی که نمیخواستم هم دعوت کردند ۱۴ فروردین تنها و ناراحت بودم ۴ اردیبهشت رفت دوره آموزشی اش شروع شد و هر هفته فقط چند دقیقه صدایش را می شنیدم حالش خوب نبود و آینده به شدت نامعلوم بود کم کم نسخه دومی از او می سازم و نظرش را می پرسم و برایش خاطره تعریف می کنم اما نسخه دوم پاسخم را نمی دهد بازمی گردد شرایط تغییر می کند اما همچنان سخت است پست های مداوم و نبودن هایش در کنار خستگی اش که انگار تمام ناشدنی به نظر می رسد با همان کادو های تولد و فروختن دو سکه ای که از مدتها پیش نمیدانستم کجاست و کمک پدر و مادر عزیزم! گوشی فعلی که همچنان عاشقش هستم را خریدم! ویولون را شروع کردم... دو هفته مانده به روز آزمون پدربزرگ پدری مرد و چند شبانه روز درگیر مراسم هایش شدم همان موقع دوباره شروع به سیگار کشیدن کرد یک هفته مانده به آزمون خانه را ترک کردم تا به آزمون لعنتی برسم روز قبل آزمون به تمام کسانی ک تبریک گفتند کلمات رکیکی نسبت دادم پاسخ آزمون را یادم نیست ولی همه قبول شدیم نیوشا برای همیشه رفت چند روز اول شروع ترم جدید در اتاقم تنها بودم و به جز فکر خودکشی و افسردگی هر روز ساعتها با کسانی که روحیاتشان با من تضاد جدی داشت در یک اتاق گیر میفتادم تا بالاخره پایان روز به اتاق بازمی گشتم تقریبا به تنهایی و با کمک ملیکا به اتاق جدید رفتم و هم اتاقی های خودم حالم را بهتر کردند احتمالا روز آخر آن برنامه مسخره در روستا با دو نفر از آن آدم هایی که در یک اتاق گیر افتاده بودیم به شدت دعوا کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گریه کردم و تا مدت ها به دلیل گریه خودم را سرزنش کردم یکی از آن آدم ها به شکل بدی بعدها برایم دردسر ساز شد آن دوره مسخره هم گذشت رقیه انتقالی گرفت و زهرا سعی کرد جای او را پیش ملیکا به دست آورد من از نزدیک شدن به ملیکا صرف نظر کردم و راه را برای زهرا باز کردم تمام طول ترم دو جلسه غیبت کردم. با مدارک کاملا جعلی و یک شخص آشنا که پیش از آن مثلا استادم بود برای انتقالی اقدام کردم پس از جست و جوی فراوان برای کلاس ویولون قبول کردم که با شرایط فعلی ویولون یکی از شکست های من خواهد بود برای مدتی نا معلوم شروع نشده رهایش کردم دو بار مجبور شدم به اتاق آن فرد آشنا بروم و هربار عصبی تر برگشتم و بیشتر به خودش و امثالش فحش نثار کردم ...زن ستیز خودبزرگ پندار... با هم به مشهد رفتیم نه تنها بعد از مدت ها به مسافرت می رفتم بلکه بهترین مسافرتی بود که تجربه کردم تمام روزهایش را نوشتم و برای اولین بار تا این حد نزدیکی را تجربه کردم تا چند هفته بعد از مسافرت حالم به شدت خوب بود و حس خوبم منتقل می شد اختلاف مهناز و هم اتاقی جدیدی که به ما اضافه شده بود بالا گرفت و بالاخره برای تغییر اتاق درخواست داد تا همه ما نفس راحتی بکشیم با انتقالی ام موافقت نشد شخص آشنا گفت که من را فراموش کرده بود! با انتقالی زهرا و چند نفر دیگر در مرحله اول موافقت شد نیوشا برای چند روز برگشت و در اتاقمان ماند خاطرات را مرور کردیم و تا صبح بیدار ماندیم نیوشا برگشت من و ملیکا نزدیک تر شدیم ورزش می کردم و روابط دوستانه ام بیشتر شد حال خوبی داشتم بحث نوشتاری سنگینی بین من و ساناز به وجود آمد و بعد از یکسال سکوت جلوی همه به هم توهین کردیم بیتا به جای آن هم اتاقی به ما اضافه شد از ورودی های جدیدی که بسیار پرانرژی و هیجانزده بود دوست داشتنی به نظر می رسید تعطیلات بین دو ترم شروع شد چیز زیادی یادم نیست اما هیجان زده بودم با شروع ترم جدید همه چیز بیشتر تغییر کرد با انتقالی زهرا در دانشگاه مقصد موافقت نشد اما من و ملیکا نزدیک تر از قبل بودیم و من با تبریک نگفتن تولد زهرا عملا به او فهماندم که از دایره آدم های مهم زندگی ام حذفش کردم ارتباطاتم تنظیم شد روزها خوب پیش می رفت من و ساناز به دلیل صندلی های کنار هم در اتوبوس و خراب شدن ماشین ساعت ها کنارهم ماندیم و ارتباطمان گرچه همچنان سرد و بی اعتماد باقی ماند اما دیگر به هم سلام می کنیم و حداقل دشمن های مشترک را خوشحال نمی کنیم موفق نشدم برای تولدش چیزی بنویسم اما سعی کردم کنارش باشم روز اول عید برای مراسم یادبود پدربزرگ پدری ام به خانه مادربزرگم رفتیم روز دوم تا دهم عید یکی از بدترین و طولانی ترین مسافرت های خانوادگی عمرم را تجربه کردم همه روز هایش بد نبود اما بسیار بد شروع و تمام شد بعد از یکسال سرماخوردگی با سرفه های مداوم به من حمله کرد! سرفه های مداوم و ۱۳ فروردین بازهم به زور سعی کرد برایم تولد بگیرد قبول نکردم و برای اولین بار نه شمعی فوت کردم و نه کیکی خوردم گرچه هم شمع بود هم کیک ... کادو هایشان را هم قبول نکردم آنقدر رفتارهای بدشان جلوی چشمم بود که نتوانستم بگذرم ۱۴ فروردین روز تولدم در راه این شهر بودم جایی که بالاخره بعد از مدت ها به سکوت و آرامش نسبی رسیدم... دشت ها دو بیابان بزرگ رشته کوه های البرز و زاگرس جاده های نه چندان امن استان های همجوار از شمال تا جنوب جنگل های اندک آسمان غبارآلود سرشار از ریزگرد برف های ناگهانی میان بهار تونل ها رودخانه ها دریاچه های رو به خشکی پوشش گیاهی جمعیت ایران همه باید بابت دورکردن من از تو جواب پس دهند همه ... پیوست : قبله ام رو به جنوب است با کمی انحراف... من متاسفانه به طرز عمیق و احمقانه ای کشورم را دوست دارم و یقین پیدا کرده ام که نابود می شود که جای زندگی نیست که تلاشم برای برابری فرسایشی است مثل همه معادلات دیگر زندگیم این هم باخت باخت است کاش حداقل بعد انفجار نورتان دوست داشتن این زمین مرزبندی شده را یادم نمی دادید پ ن: از نوشته های دبستانی و احمقانه... یکی رو میخوام ک مواظبم باشه از شب هایی که توی سرم خالیه و هیچی نیست می ترسم ی حس بی وزنیه ی خلا و بعد یه ترس شدید از مرگ توی این حالت و همینطور زنده موندن منم آدمم یکی رو میخوام که براش ناز کنم بگم ک چقدر از مردنی که بعدش هیچی نباشه می ترسم یه نفر که ب خاطر من توی اتاق بمونه ی ستون محکم نه یکی که اصلا چیزی حالیش نیست میره بیرون و معلوم نیست کی و چطور برمیگرده اونقدر الکل وجود داره تو زندگیش ک میره و نمیفهمه کی و چی رو پشت سر میذاره من بعد رفتنت خوابم نمیبره لعنتی تو پدر منی من به اندازه ای دوستت دارم ک نمیتونم زندگیم رو ازت پس بگیرم ولی تو ... حالم خوب نیست درست جایی که باید توی بهترین حالم باشم چرا انگار همیشه تنهام چرا یکی نیست که اگه زمین خوردم دستمو بگیره همه بار روی دوشم میذارن همه انتظار دارن ۲حتا در عدم هوشیاری هم محاسبه گر و نا امید هستم ۳تو که نیستی دنیا چیزی کم دارد دنیا را ۴تنها کسی نیستی که احساس تنهایی می کند چون کسی او را نمی فهمد ولی این عزای جمعی عروسی نمی شود ۲حتا در عدم هوشیاری هم محاسبه گر و نا امید هستم ۳تو که نیستی دنیا چیزی کم دارد دنیا را ۴تنها کسی نیستی که احساس تنهایی می کند چون کسی او را نمی فهمد ولی این عزای جمعی عروسی نمی شود
| قالب برای بلاگ |