حقیقت دور

حقیقت دور

دلم از همان رویاهای بزرگ دوران کودکی می خواهد:)
نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:9 توسط mahsa

ابی گفت:"رد، بعد از آنهمه جنجال و غوغا، آرام آنجا ایستاده و دارد به این فکر می کند که آن درخت چند ساله بوده است؟" و ناگهان احساس کرد می خواهد گریه کند. اصلا نمی دانست چرا، فقط گفت: "او انسان خیلی خوبی ست خانم ویتشانک."

 

دلم می خواست که همراهش حلقه های درخت را بشمارم 

از کتاب هایی است که وقتی تمام می شوند کمی غمگین می شوی چون دیگر با داستانشان همراه نیستی و پیش از رفتن تمامشان می کنی و در حالی که سرت بین صفحات کتاب است چند نفس عمیق می کشی 

وقتی کنار سایر کتاب ها قرارش می دهی لبخندی عمیق می زنی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:35 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ