حقیقت دور

حقیقت دور

زمانی نگران دختری بودم که نه می گفت اما فراموش نمی کرد

اما حالا نگران دختری هستم که خیالاتش زیباتر از واقعیتش هستند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۵ساعت 13:54 توسط mahsa

به چشمانش نگاه کردم و همه چیز را گفتم

می دانست

او قبل از من گفته بود

همه چیز بیش از اندازه واضح بود و می دانستم که می داند تنها گفتم تا خودم را راحت کنم و راحت شدم 

چیزی که تمام شده، تمام شده

دیگر همه چیز رنگ اولیه را از دست داده

و من انگار

دیگر آن آدم قبلی نیستم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:4 توسط mahsa

هزاران خط نانوشته و تنها

یک جمله کلیدی نگفته

زندگی را به آتش می کشد

،

رفتم

و رفتنم ساده بود

هیچکس نفهمید که هربار 

تکه های بیشتری از من

بازنمی گردد

،

خواستم دلت را نوازش کنم

بازهم

رویت را برگرداندی

بازهم

تو نمیدانی اما

من

نفس

می کشم

،

اینجا یک رویا بیشتر نیست

یا می پذیری

یا رویایی نخواهی داشت

،

من 

دلم خواست همه ناگفته ها را بگویم تا سبک شوم

یادم آمد

امروز روز خوش است 

باید در روز ناخوشی اینها را بگویم

،

شاید من هم 

رویایی بسازم

رویایت ، رویایم را از من خواهد گرفت

نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:23 توسط mahsa|

نگاهت که به جلو باشد خیلی زود می فهمی

دست هایت روی ترک های زمین خشک حرکت می کنند و آفتاب می سوزاند

لب هایت از زمین تقلید می کنند

خیلی زود به صحرا می پیوندی اما دیر درک می کنی

آسمانت هنوز آبی است 

اما از این زمین به تو آبی نخواهد رسید 

تو از جنس این صحرا نیستی و مرگت را درست جلوی چشمانت می بینی

اسیر نیستی 

راه رفتن باز است 

اگر بمانی می میری

پس چرا می مانی؟

لعنتی

چرا خودت را به ترک ها می آویزی و می مانی؟

باز هم دنبال یک آسمان بگرد که آبی نباشد

مثلا سفید باشد

سیاه باشد

همرنگ تو باشد

چرا همه جا آسمان همین آبی مسخره است؟

پایان کابوس ،کابوسی دیگر است

این جمله خوبی برای پایان نیست؟

به جهنم که نیست

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۵ساعت 4:6 توسط mahsa|

بار دیگر در همان راهروها قدم بگذاری یک بار دیگر تمام آن افکار هجوم آورند

و خاطراتی که

می دانی وجود دارند اما

به خاطر نمی آوری

می دانی که فراموشی استراتژی ذهنت برای غلبه بر همه این ها است

فقط پرسش اینجا است که

اگر از استراتژی فراموشی استفاده کرده

حال چرا مرتب میان آن راهرو ها هستی

پاسخ این هم واضح است

می خواهد لحظه ای که واقعا میان آن راهروها قدم برداشتی آماده باشی

و برای مقابله

هزار بار صحنه نبرد را مجسم می کند

حتا اگر بارها یادآوری کنی که جنگی وجود ندارد

همه چیز در صلح آغاز خواهدشد

اگر هم جنگی بوده پایان یافته

باور نمی کند 

چیزی در تو وجود دارد که همه چیز را تبدیل به مبارزه می کند

برای آنها

گاهی دوست داشتنی و گاهی نفر ت انگیز

برای تو اما

مثل نفس کشیدن ادامه می یابد

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 23:50 توسط mahsa|

یه روزایی هست که حس میکنی آماده ای

و آماده هستی

 

شاید بی نقص نبود ولی انجام شد

حس خوبی داشت

به نتیجه رسیدن کلی تلاش

 

دلم یه ساندویچ بزرگ میخواد

هات داگ با پنیر

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:37 توسط mahsa

وقتی یه جوری واحداتو برمیداری که راه نفس خودتو ببندی...خودتم موندی ک چطور انجامش دادی...چرا انجامش دادی...

وقتی ساده ترین اتفاقات زندگی رو الکی بزرگ جلوه میدی:)

حقیقتی که، هنوزم دوره!

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 13:34 توسط mahsa

چقدر انکارش کردم و حالا دوباره اینجا است

درد خفیف همراهش هم کم کم می رود که شروع شود

نمی دانم کی به دنبال آتل دست خواهم رفت

و نمی دانم چرا برگشته 

اگر صادق باشم درباره دلیل وجودش هم مطمعن نیستم

فقط می دانم که هست

و شاید بازهم ناپدید شود

اما ندیدنش به معنای نبودنش نیست

دیگر برایم یک موضوع اضطراری مربوط به آینده نیست

و باور کنیم یا نه، از آن روزها دوسال گذشته است

دوسال نبود و حالا دوباره هست

دوسال پیش روزهایم پر از استرس بود 

به خاطر نمی آورم که کسی به کمکم آمده باشد

هیچکس نخواست به خود من کمک کند

خودم هم نمی خواستم به خودم کمک کنم

بعد از آن 

ترسیده بودم

هیجان زده بودم

ناراحت بودم

سخت شد

افسرده شدم

آسان شد

خوشحال شدم

افسرده شدم

عادت کردم

انسان ها انعطاف پذیر هستند بیشترشان به شرایط جدید عادت می کنند

من همیشه در سخت تر کردن شرایط ماهر بودم

و راستش را بخواهی این نوشته ها قرار نیست من را به جایی برساند

حتا همین حالا آنقدر زیاد شده که هرگز حوصله خواندنشان را ندارم

بی هدف می نویسم

و چند روزی است به فکر تغییر آدرس وبلاگم هستم

همانطور که گفتم

شرایط سخت تر

مهارت من است.

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:23 توسط mahsa|

من دیوار می کشم

طوری که به خودشان اجازه پرسش نمی دهند

من می بینم

که آنطرف دیوار چطور هوش خودشان را ستایش می کنند

در حالی که حقیقت را

درست 

جلوی چشمانشان

دفن می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:37 توسط mahsa|

صدای زوزه سگی آرامشم را می برد

صدایش...باید بشنوی و شنیدنی ها نوشتنی نیست

خانه ای ندارد و

برای کسی نیست

تنهایی اش ، می برد

دلم برایش یک دنیا غصه می خورد

من تنهایی را می شناسم

و دلم به حال او 

و حال او

به حال من

گره می خورد.

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 1:0 توسط mahsa|

شاید اشک هایی که در کاسه چشم هایت جمع شده اند نمی دانند که صاحبشان همیشه تار می دیده و این تار دیدن برایش بی اهمیت است اما عینک می داند

او می داند که چقدر این صحنه دردناک بوده که تورا به تار دیدن واداشته است عینک می داند این همه بی اهمیتی ، ناشی از اهمیت موضوع است 

اینها همه ثابت می کند که اگر بخواهی تار ببینی هیچکس نمی تواند مانع شود

ما هیچگاه قدمی به جلو برنداشتیم 

تنها 

در برابر عقب رانده شدن مقاومت کردیم

ترسیدیم

غصه خوردیم

احمق شدیم

گریستیم

ولی 

میان همه باهوش های جهانمان

دلمان خواست بین احمق های جهانشان باشیم

یکبار برای همیشه

اشک هایت را به پای رقصیدن در خیابان ریختی

یک بار

تنها

در برابر به عقب رانده شدن مقاومت نکردی.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ساعت 1:12 توسط mahsa|

اهمیتی ندارد چقدر تلاش کنی

غریبه ها هیچوقت آشنا نمی شوند

و چقدر جالب است که در هر موردی تلاش هیچ اهمیتی ندارد

این جمله ها باید از زبان فردی که تلاش بسیار می کند شنیده شود

وقتی برای رفتنش از خانه ام لحظه شماری می کنم

وقتی برای نشنیدنشان تمام حواسم را منحرف می کنم

و پس از این چند سال درباره اش می دانم

می دانم که خوش برخورد بودنش یک استراتژی است

می دانم که مکالماتی که از قصد آغاز می کند هرگز هدفی جز برقراری ارتباط ندارد

می دانم که نمی تواند دوستم داشته باشد

و

دوست داشتنش در ابتدا یک نادانی ناشی از عدم شناخت بود

آن چند نفری که بعدها بهتر شناختم با این یکی فرق می کنند آن چند نفر بارها دستم را گرفتند 

اما او

دور است

شناخته نمی شود

انسان بدی نیست

فقط

انتخاب من نیست

انتخاب او است

و برای او اینجاست

و من

برای رفتنشان لحظه شماری می کنم

و دیگر مهم نیست چقدر بد است

به هر حال

تنها ماندن با یک دلیل موجه ، بهتر است

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور ۱۳۹۵ساعت 13:26 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ