حقیقت دور

حقیقت دور

آنقدر همه چیز کژمفهوم و زشت می شود گاهی...

مثلا آینه ای که صورت پر از زخمت را نشانت می دهد

دستی که زخم ها را عمیق تر می کند

و فقط وقتی می فهمی دوباره شروع کرده ای

که پشت شانه هایت از دردی خفیف اما مزمن ...درد...

آرام می شود 

این درد هم آرام می شود

از نبود یک تبریک خاص

از بی توجهی های آمیخته با تبریک چند نفر

نفس راحتی می کشی

چقدر خوب

هنوز هم ظاهر و باطنم نزدیک به هم است

چقدر خوب

یادش هست ولی نه آنقدر عمیق

چقدر خوب

دیگر برای پنهان کردن چهره زشتش تلاش نمی کند

 

مرا ببین رو به رویت ایستاده ام هنوز هم شیطان درونم را نمی شناسی نگرانت نیستم نگران شیطان کوچکم هستم از درون از هم می پاشد اشک هایمان را پاک می کنیم

من

تو

و به دریدن فردا آغاز می دهیم

ولی شیطان در همان نقطه اشک ها می ماند

شیطانم را هم دوست داشته باش

دوستت دارد!

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 2:29 توسط mahsa|

گناهکار هم که باشی

می گویند بی گناهی

حقیقت سخت است 

دهانشان بسته نمی شود!

گناهکارم ولی گناهم نه آن چیزی است که شما ...

که شما...

 

پی نوشت :بشوم یا بشوی یا بشود عاشق تو...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 4:6 توسط mahsa

چندشبه تصمیم می گیرم12بخوابم و به جاش تا3بیدار می مونم

دلم اول بهار هوای تابستون کرده

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 0:34 توسط mahsa

پیر شدیم

حالا مرتب به خودمان القا می کنیم زندگی چقدر لذت بخش است و چقدر خوب است و اصلا چقدر خوش می گذرد 

دلت می خواهد پشت کنی به زندگی

ولی نمی شود آخر انگار زندگی پشت کرده یعنی

اصلا نخواهد فهمید که تو پشت کرده ای

درماتولینومانیا را همچنان یدک می کشم و هربار فکر می کنم

فقط تصمیم بگیر اراده کنی برای همیشه تمام شده

مثل اعتیاد به سیگار

هرچه قدر تنهایی بیشتر باشد زخم ها بیشتر است

دور از چشم دیگران باید باشد چرا؟

نمی دانم ماهیت درماتیلومانیا همین است

گره خورده با تنهایی ها ، استرس ها، وسواس ها

و گاهی

اصلا حواست نیست 

فقط از روی عادت است دیده ای؟

سیگاری هایی که می گویند این عادت بدی است مربوط به دوران زندان

و من در کدامین زندان به این عادت بد دچار شدم؟

کاش سیگاری می شدم

روشنفکرانه تر بود غم خاصی هم به چهره می داد علاوه بر همه اینها

به جای بازوان پر از نقطه های کوچک قرمز یک ریه سیاه می داد

و چه اهمیتی داشت

کسی سیاهی ریه ها را نمی دید

بعد بلند همراه یزدانی می خواندم:"دود سیگار و عطر نسکافه"

شاید سالها بعد نویسنده هم می شدم

آخر

سیگار معجزه می کند 

ولی درماتیلومانیا...

رهایش کن

شما هم تیله های دوران کودکیتان را همین قدر دوست داشتید؟

نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 22:23 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ