حقیقت دور

حقیقت دور

مسخره ترین حالت تو زندگیم وقتیه که با خدا حرف میزنم

یعنی فکر کن چقدر تنهام  چقدر داغونم  چقدر شب تارییکه

بعد بدون فکر و استدلال و هزار تا شکایت

تسلیم میشم

تسلیم بودنش دیگه نمی گم اگه نباشه چون اگه نباشه دیگه واقعا اوضاع بده

چیزی ازش نمی خوام  سرزنشش نمی کنم فقط باهاش حرف میزنم

بعد وقتی چشمامو میبندم که بخوابم

آرزو می کنم خدا نوازشم کنه

که یعنی تا مرز دیوانگی رفتم

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:26 توسط mahsa|

بعضی وقت ها نه می خواهی بروی ونه می خواهی بمانی

صدای قلبت بلند تر می شود

بین دو راهی

دست آخر هم نمی فهمی رفتی چون مجبورت کردند یا رفتی چون همیشه رفتن بهتر از ماندن است

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:52 توسط mahsa|

امروز با دوستان به یک ساندویچی رفتیم کمی که گذشت شلوغ شد یک زوج دومرد و یک مرد دیگه و ما که خیلی زیاد بودیم تلویزیون از ابتدا روشن بود

کارتون "تویتی"که شروع شد همه برگشتن و نگاه کردن حتا زوجی که نشسته بودن خلاصه همه جمع شدن و کارتون!

من زاویه ای بودم که نمی توانستم کارتون ببینم اما در عوض امروز چیزی دیدم که با هیچ چیزی عوض نمی کنم

عاشق همه آدمای اونجا شدم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:42 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ