حقیقت دور
حقیقت دور
یعنی فکر کن چقدر تنهام چقدر داغونم چقدر شب تارییکه بعد بدون فکر و استدلال و هزار تا شکایت تسلیم میشم تسلیم بودنش دیگه نمی گم اگه نباشه چون اگه نباشه دیگه واقعا اوضاع بده چیزی ازش نمی خوام سرزنشش نمی کنم فقط باهاش حرف میزنم بعد وقتی چشمامو میبندم که بخوابم آرزو می کنم خدا نوازشم کنه که یعنی تا مرز دیوانگی رفتم صدای قلبت بلند تر می شود بین دو راهی دست آخر هم نمی فهمی رفتی چون مجبورت کردند یا رفتی چون همیشه رفتن بهتر از ماندن است کارتون "تویتی"که شروع شد همه برگشتن و نگاه کردن حتا زوجی که نشسته بودن خلاصه همه جمع شدن و کارتون! من زاویه ای بودم که نمی توانستم کارتون ببینم اما در عوض امروز چیزی دیدم که با هیچ چیزی عوض نمی کنم عاشق همه آدمای اونجا شدم
| قالب برای بلاگ |