حقیقت دور

حقیقت دور

می جنگیم که واقعیت را قبول نکنیم  در بند آرزوهای پدرو مادرمان گرفتار می شویم به خاطر آبروی دیگران از آرزوهای خود می گذریم و به مردم فکر می کنیم درس می خوانیم تا بر محدودیت ها غلبه کنیم دانشگاه می رویم تا از تسلط خانواده فرار کنیم و وقتی دانشگاه تمام شد...

خسته ایم به حرف معلمم می خندم "چیزهایی که برای شما رویاست برای ما خاطره است "

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:37 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ