حقیقت دور

حقیقت دور

آری آری

جان خود در تیر کرد آرش

کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 18:46 توسط mahsa|

دلتنگتم

دو روز است که چشمک هایت را نمی بینم

دو روز است که صدایت نگاهت...

اما حتا روی فکر با تو بودن هم خط می کشم

مثلا انگار اگر خط نکشم می توانم با تو باشم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 22:49 توسط mahsa|

ابتدا می خندیم به طنزی که استفاده می کنی اشاره می کنم باز می خندیم جلوتر که می رویم صدایت آرام می شود چیزی می گویی و من دیگر نیستم دستانم می لرزد اما آنرا مخفی می کنم سردم نمی توانم خود را با محیط وقف دهم باورم نمی شود نه!

تو می گویی همه چیز گذشته می گویی خوبی اما من چه؟باز هم باور نمی کنم .

به فیلم نگاه می کنم و اشک می ریزم اما خوب می دانم به خاطر تو است حتما خیلی سخت بوده به تو فکر می کنم دیگر اشک هایم را پنهان نمی کنم بیش از پیش به عدالت خدا شک می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:19 توسط mahsa|

بدنم داغ است راه می روم کوچه تاریک است به نیمه ی کوچه که می رسم می خواهم برگردم اما دستی یا شاید نیرویی مرا ازبازگشت باز می دارد نمی دانم چندمین فرعی است که داخل آن می شوم بر حسب غریزه راه را می یابم چون فرصت فکر کردن به این چیز ها را ندارم این کوچه از همه تاریک تر است نگاهی گذرا به ساعتم می اندازم 11شب است و من در کوچه ای خلوت و تاریک ترس را جست وجو می کنم اما آن را نمی یابم چند لحظه قبل را مرور می کنم سرو صدا و دعوا در یک مکان عمومی در شب سالگرد مرگ عزیزترین فرد برای همه. چه اتفاقی افتاد؟ به یاد نمی آورم چطور بلند شدم و بیرون آمدم

 به در خانه می رسم حتا کلید ندارم تنها احساس می کنم عجیب آرام شده ام.
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 20:30 توسط mahsa|

تو یک جمله می گویی ومن دیگر نیستم

عصبانی نیستم حسادت هم نمی کنم

اما احساسی دگر دارم که خوب نیست

و باز هم می دانم که تنها خودم نابود می شوم

چرا برخی فکر می کنند دنیا فقط حق آنهااست، همه چیزرا می دانند؟

وتنها آنان شخصیت دارند؟

پول انسان ها را از بین می برد!

اما شک دارم که تو حتا از ابتدا انسان بوده باشی.
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 18:41 توسط mahsa|

به چشمانت نگاه نمی کنم فقط سعی می کنم توضیح دهم که چرا اشتباه است نگاهم می کنی و می گویی:"ببین مهسا دیگه تموم شده" چند لحظه سکوت می کنم نمی توانم ادامه دهم می خواهم بگویم یک بار دیگر اسمم را تکرار کن بگویم فقط اسمم و بعد هر چه تو گفتی اما نمی توانم چون این هم اشتباه است نگاهت می کنم :"من همش دارم سعی می کنم تو یه چیزایی رو احساس کنی دیگه نمی دونم باید چه کار کنم" می گویی:"خوب یه بار دیگه بگو شاید متوجه شدم" اما دیگر نمی شود سرت را تکان می دهی به کوچه ما رسیده ایم یک بار هم که خودم می خواهم بگویم برایم چه هستی دنیا نمی گذارد چرا گفتن دوستت دارم تا این حد سخت است؟
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:40 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ