حقیقت دور
حقیقت دور
گاهی همه چیز جلوی چشمانمان هست ولی آن را نمیبینیم اما وقتی خودت گفتی دیگر نمی توانستم انکار کنم لحظه ای که به ناچار حقیقت را دیدم همان لحظه ای بود که دیگر نمی توانستم دوستت داشته باشم چون خودت را دیدم و فقط دلم به حالت سوخت... مثل همیشه مثل همه هیچ چیز متفاوت نبود تو آنی نبودی که من فکر می کردم وبه یاد روزی افتادم که به دوستت گفتم: "تو چیزی را می بینی که خودت میخواهی" و او چه زیبا گفت: "من درونش را مشناسم اما تو ظاهرش" ثابت کن حق با من بود؟یا او؟
نگاهش کردم:"بذار دوباره دوست داشته باشم خواهش می کنم"
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ساعت
11:51 توسط mahsa|
| قالب برای بلاگ |