حقیقت دور

حقیقت دور

ذهنم...

آرام نیست

باز به نقطه ای خیره میشوم

باز سقف به من زل میزند

افکارم منظم نیست با این که به ذهنم نیاز دارم رهایش می کنم

فرار می کنم

صدایی می شنوم

"نرو"

بر میگردم

چقدر شبیه من است

فرار میکنم!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:36 توسط mahsa|

صدایم در سکوتم گم می شود

بار ها می نویسم و خط میزنم صفحه هارا پاره میکنم نوشتن هم آرامم نمی کند.

چگونه از واقعیت بگریزم؟

رو در رو شدن مرا خواهد شکست می دانم اما

به قانون جنگل خو کرده ام

به آینه نگاه می کنم

دندان های نیشم تیزتر نشده؟

بترس از روزی که دیگر نتوانم انسان باشم و...

مثل خودت رفتار کنم!

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:23 توسط mahsa|

هنوز نفس میکشم

بودنم عجیب تر از نبودنم

خسته ام

به دنبال نگاهی

که بیهوده به دنبالش میگردم چون

زمینی نیست!

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:20 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ