حقیقت دور
حقیقت دور
من... یک حس احمقانه! هر روز به این می اندیشم(( تو کی میخواهی زندگی کنی؟)) هر روز... تنها ترین تنها نیستم دوروبرم شلوغ است اما... این من نیستم من این هم نیستم کیستم؟ صورتم در آینه چشمکی میزند تو؟ چقدر ناآشنایی دیگران مسخره می کنند((بابا فیلسوف چه چیزا نگو مادر تو چی جوری میخوای شوهر ...)) میگویم ((من فکر می کنم...)) ((تو رو خدا دوباره شروع نکن!)) سکوت به دنیای خیالم پناه میبرم! از فردا روانی هم به لقب هایم افزوده میشود!!! احساس یاس ناامیدی ترس... نفرت!همه به فکر خودشانند و من طرد شده در خانه و بیرون از آن! دیوار های اتاقم نزدیکتر میشوند فضای اتاق تنگ تر وتنگ تر بیرون از خانه هم بدتر است کجای این دنیا؟ کجای این دنیا جای من است؟کجا؟ وقتی آنان که دوستشان دارم سدی میشوند در راه رسیدن به هدف هایم به کجا بروم؟از کدام راه؟ ندای درونم بایست و بجنگ ضعف در مقابل خودخواهی آن ها هر چه امروز هستم ساخته خودم است خودم! تنها تو را میبینم یک آه سرم را بر میگردانم خدای من کی این ساختمان بلند ساخته شد؟من... من فقط اسکلت آهنی اش را به خاطر می آورم! هر روز از این خیابان میگذرم مگر ممکن است... آه روز هایی که من سرم پایین بود و فقط سنگفرش را میدیدم چه ساده من رکود و این ساختمان صعود... دوباره سرم را پایین می اندازم چه اهمیتی دارد تو ... تو ارزش این را داری سرم را بالا میگیرم چون... تو مرا رها کردی اما خودم نه! اگر من بال داشتم ... پر می کشیدم و می رفتم تا دور دست ها دور از دعوا های هر روز خانه دور از وابستگی دور ازنیاز آه اگر من بال داشتم آه! می رفتم به اوج آسمان بالا بالا وبالا تر تا خود خدا جایی که گذشته و حال وآینده به هم می پیوندند جایی که تنها این لحظه حقیقت دارد می رفتم وبه او می پیوستم وتا بی نهایت گسترده می شدم به اوج ایثار می رسیدم هستی ام را به زمین می دادم وخاک پاکم را به پاهای برهنه کودکی تنها هدیه میدادم آه آه آه کسی خبر ندارد ولی من در میان دیوار های خانه آماده پرواز می شوم ومی بینم میبینم که فردا به سوی آن کودک تنها با پاهای برهنه میروم او را در آغوش میگیرم ومن واو یکی میشویم آری منتظرم باش دوست من خواهم آمد این تنها رویای من است ... من از همین جا پرواز می کنم!فردا دور نیست جای سهراب خالی... خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هرپنجره ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را کاجی خواهم داد آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت ((مهسا همیشه همین طور شروع میکنی بعد آدمو داغون میکنی)) لبخندی میزنم تو مرا خوب شناختی!من عاشقم؟میترسم از تو بخواهم جواب دهی حرفهایم تمام شد تازه به صورتت مینگرم سردرگمی و احساس خاصت را میبینم تمام اتوبوس به من وتو نگاه میکنند آخ! صدای شکستن ... تو شکستی یا من چه سوالی! همیشه من میشکنم نه تو را هیچگاه به آن نقطه نخواهم رساند عشق امروز چه بی معنی است! از ابتدای راه شروع شد(( نخند! ا خوب چی شد؟ سلام حال شما؟اینارو ! نه بابا!!))این هارا میگفتند و با صدای بلند میخندیدند دوستم چیزی نمیگفت اگر هم با صدای معمولی حرف میزدی بازهم...باید آرام حرف میزدی باید سرت را پایین مینداختی تا شاید راحتت بگذارند وارد یک گروه چند نفره از پسر ها شدیم نه از روی عمد از روی اجبار! این آخری تکانم داد ((چطورین کوچولوها!!!)) ادامه ی حرفم را یادم رفت چهره ام داغون شد این چندمی بود؟ خوب چون تو ۱۹۰هستی پس من هم باید مثل تو باشم؟۱۶۷برای یک دختر کم است؟خودت میفهمی چه میگویی ؟چرا کسی به آن هایی که من دیده بودم چیزی نگفت؟نکندحرکات آن مرد درست بود؟ چرا وقتی این حرف ها را میزدند به من نگاه بد... من که صورتم بدون آرایش بودمن فقط خودم بودم! خودم! چرا؟ حال پرسش من از تو این است وقتی هر روز میگذری واین حرف ها را میزنی چه احساسی داری؟غرور؟ سربلندی؟احساس برتری؟ مجبوری برای این که بگویی مردی این طور رفتار کنی؟زنی را زمین بزنی که امروز در این جامعه قانون هم از او حمایت نمیکند ؟بگو وقتی آرامشم را برهم زدی چه احساسی داشتی؟ به چشمانت خیره میشوم هنوز نگاهت برایم غریب است لبخندی میزنی آیا لبخند تمسخر است؟ هر روز به این فکر میکنم چرا برایم تا این اندازه مهمی ؟رویت را برمیگردانی بارها به تو گفتم چقدر تو را میخواهم هر بار گریختی من از عبور کردن از حصار هایی که دور خودت کشیدی بیزارم ولی از آن هم گذشتم فایده ای ندارد فقط دورتر میشوم میگویی همه چیز امروز تمام شد خوب است حالا دیگر نه من تو را دارم نه او دلم برایش میسوزد شباهتش به من بی اندازه بود!آیا اورا هم شکستی و در ژرفای نگاهت نابود کردی؟ نام تو ...دنیای تو... برایم آشنا نیستی آیا همه چیز یک دروغ زیباست ؟یک خواب؟ چقدر با رویایم فاصله داری؟چقدر با آنچه می گویی فاصله داری؟ مهم نیست... مهم تنها این است که من عاشق آنم که تو نشانم دادی آنی که تو میخواهی باشی عاشق سیرتت وحتی... بدی هایت آری مهم بودنت حست و گرایش توست نه آنی که بازی های زندگی از تو ساخته است!
| قالب برای بلاگ |