حقیقت دور

حقیقت دور

زندگی ...

من...

یک حس احمقانه! هر روز به این می اندیشم(( تو کی میخواهی زندگی کنی؟)) هر روز...

تنها ترین تنها نیستم دوروبرم شلوغ است اما...

این من نیستم من این هم نیستم کیستم؟

صورتم در آینه چشمکی میزند

تو؟ چقدر ناآشنایی

دیگران مسخره می کنند((بابا فیلسوف چه چیزا نگو مادر تو چی جوری میخوای شوهر ...))

میگویم ((من فکر می کنم...))

((تو رو خدا دوباره شروع نکن!))

سکوت

به دنیای خیالم پناه میبرم!

از فردا روانی هم به لقب هایم افزوده میشود!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 22:47 توسط mahsa|

دوباره هوای خانه خفه شده انگار نمیتوانم نفس بکشم

احساس یاس ناامیدی ترس...

نفرت!همه به فکر خودشانند و

من طرد شده در خانه و بیرون از آن!

دیوار های اتاقم نزدیکتر میشوند فضای اتاق تنگ تر وتنگ تر

بیرون از خانه هم بدتر است

کجای این دنیا؟ کجای این دنیا جای من است؟کجا؟

وقتی آنان که دوستشان دارم سدی میشوند در راه رسیدن به هدف هایم

به کجا بروم؟از کدام راه؟

ندای درونم بایست و بجنگ

ضعف در مقابل خودخواهی آن ها

هر چه امروز هستم ساخته خودم است

خودم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۹ساعت 22:20 توسط mahsa|

به نقطه ای خیره میشوم

تنها تو را میبینم یک آه

سرم را بر میگردانم خدای من کی این ساختمان بلند ساخته شد؟من...

من فقط اسکلت آهنی اش را به خاطر می آورم!

هر روز از این خیابان میگذرم مگر ممکن است...

آه روز هایی که من سرم پایین بود و فقط سنگفرش را میدیدم

چه ساده من رکود و این ساختمان صعود...

دوباره سرم را پایین می اندازم

چه اهمیتی دارد تو ...

تو ارزش این را داری

سرم را بالا میگیرم چون...

تو مرا رها کردی اما خودم نه!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 20:38 توسط mahsa|

اگر من بال داشتم ...

پر می کشیدم و می رفتم تا دور دست ها دور از دعوا های هر روز خانه دور از وابستگی دور ازنیاز

آه اگر من بال داشتم آه! می رفتم به اوج آسمان بالا بالا وبالا تر تا خود خدا جایی که گذشته و حال وآینده

به هم می پیوندند جایی که تنها این لحظه حقیقت دارد می رفتم وبه او می پیوستم وتا بی نهایت گسترده

می شدم به اوج ایثار می رسیدم هستی ام را به زمین می دادم وخاک پاکم را به پاهای برهنه کودکی تنها

هدیه میدادم آه آه آه 

کسی خبر ندارد ولی من در میان دیوار های خانه آماده پرواز می شوم ومی بینم

میبینم که فردا به سوی آن کودک تنها با پاهای برهنه میروم او را در آغوش میگیرم ومن واو یکی میشویم

آری منتظرم باش دوست من خواهم آمد این تنها رویای من است ...

من از همین جا پرواز می کنم!فردا دور نیست

 

جای سهراب خالی...

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هرپنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 23:19 توسط mahsa|

با عزیزم شروع میکنم

((مهسا همیشه همین طور شروع میکنی بعد آدمو داغون میکنی))

لبخندی میزنم تو مرا خوب شناختی!من عاشقم؟میترسم از تو بخواهم جواب دهی

حرفهایم تمام شد تازه به صورتت مینگرم سردرگمی و احساس خاصت را میبینم

تمام اتوبوس به من وتو نگاه میکنند

آخ! صدای شکستن ...

تو شکستی یا من چه سوالی! همیشه من میشکنم نه تو را هیچگاه به آن نقطه نخواهم رساند

عشق امروز چه بی معنی است!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:41 توسط mahsa|

 پیاده روی خیابانی که خانه ما در آن واقع است مثل همیشه شلوغ بود مردی را دیدم که با صدای بلند صحبت می کرد گویی خیابان متعلق به اوست چند پسر بچه در حد راهنمایی یا پنجم دبستان که با صدای بلند میخندیدند پسرانی که گروهی جمع شده یا راه میرفتند

از ابتدای راه شروع شد(( نخند! ا خوب چی شد؟ سلام حال شما؟اینارو ! نه بابا!!))این هارا میگفتند و با صدای بلند میخندیدند دوستم چیزی نمیگفت اگر هم با صدای معمولی حرف میزدی بازهم...باید آرام حرف میزدی باید سرت را پایین مینداختی تا شاید راحتت بگذارند وارد یک گروه چند نفره از پسر ها شدیم نه از روی عمد از روی اجبار! این آخری تکانم داد ((چطورین کوچولوها!!!)) ادامه ی حرفم را یادم رفت چهره ام داغون شد این چندمی بود؟ خوب چون تو ۱۹۰هستی پس من هم باید مثل تو باشم؟۱۶۷برای یک دختر کم است؟خودت میفهمی چه میگویی ؟چرا کسی به آن هایی که من دیده بودم چیزی نگفت؟نکندحرکات آن مرد درست بود؟ چرا وقتی این حرف ها را میزدند به من نگاه بد... من که صورتم بدون آرایش بودمن فقط خودم بودم! خودم! چرا؟

حال پرسش من از تو این است وقتی هر روز میگذری واین حرف ها را میزنی چه احساسی داری؟غرور؟ سربلندی؟احساس برتری؟ مجبوری برای این که بگویی مردی این طور رفتار کنی؟زنی را زمین بزنی که امروز در این جامعه قانون هم از او حمایت نمیکند ؟بگو وقتی آرامشم را برهم زدی چه احساسی داشتی؟

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 20:45 توسط mahsa|

به چشمانت خیره میشوم هنوز نگاهت برایم غریب است لبخندی میزنی آیا لبخند تمسخر است؟ هر روز به این فکر میکنم چرا برایم تا این اندازه مهمی ؟رویت را برمیگردانی بارها به تو گفتم چقدر تو را میخواهم هر بار گریختی من از عبور کردن از حصار هایی که دور خودت کشیدی بیزارم ولی از آن هم گذشتم فایده ای ندارد فقط دورتر میشوم

میگویی همه چیز امروز تمام شد خوب است حالا دیگر نه من تو را دارم نه او

دلم برایش میسوزد شباهتش به من بی اندازه بود!آیا اورا هم شکستی و در ژرفای نگاهت نابود کردی؟

نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:14 توسط mahsa|

در اعماق خیالم به تو خیره می شوم تو کیستی؟کجایی؟

نام تو ...دنیای تو... برایم آشنا نیستی

آیا همه چیز یک دروغ زیباست ؟یک خواب؟

چقدر با رویایم فاصله داری؟چقدر با آنچه می گویی فاصله داری؟

مهم نیست...

مهم تنها این است که من عاشق آنم که تو نشانم دادی آنی که تو میخواهی باشی

عاشق سیرتت وحتی...

بدی هایت

آری مهم بودنت حست و گرایش توست

نه آنی که بازی های زندگی از تو ساخته است!

نوشته شده در شنبه سوم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:49 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ